روزگاریست که غم پیچکوار
تک درخت دل را میفشارد به چنگ
یا که احساس بلورینم را
میکند صد تکه٬ با تلنگر یا سنگ
باوری نیست مرا
در میان آتش بیگناه افتادم
منگر این خاموشی همه تن فریادم
همچو بغضی خفته
همچو قلبی خسته
زندگی پیکروار
سالیانیست که محبوس نموده است مرا
پای احساسم لنگ
حجم زندانم تنگ
شیشه عمر مرا میفشارند به سنگ
دیربازیست که کس از سر مهر
خانه قلب مرا یاد نکرد
یا که موجی به دلم نقش نبست
یا که اشکی به کویر عطشم راه نیافت
مرغ احساس نگاهی به تمنای وصالم نپرید
گر چه دیدم همه را
دل من بند امیدش نبرید
گر چه عمریست که بیهوده تمنا دارم
طلب یاری از این همهمه دنیا دارم
گر چه صد بار زمین خوردم و افتادم و خیزان ماندم
یا در این ولوله بازار ستم دیده و حیران ماندم
چشم امیدم باز..
پشت این پنجره دلتنگی
با هزاران افسوس
چشم بر بازی دنیا دارد
تا که شاید روزی دست یاری آرد
شانه طاقت من
تا چند تحمل کند و دم نزند
تا به کی رنج برد لیکن باز
حرف از بیهودگی عالم و آدم نزند
رویا