چاپ سوم کتاب "هستی" (تنها رمان منتشر شده من) در ۵۲۰ صفحه وارد بازارشد و نمیدانم از این بابت خوشحال باشم یا متاسف.خوشحال از این رو که با این اتفاق تعداد بیشتری مخاطب داستان خواهند بود و متاسف از نیشخند ناشران کاسب مئابی که همیشه در پی اثبات این نکته بوده اند که پرداخت حق تالیف و کسب اجازه نویسنده اثر هیچگاه ملزومات چاپ یک کتاب در ایران نبوده و نیست .
"هستی" داستان شخصیتهای ملموس اطراف ماست .تلاشی انسانی ، و البته این بار در کالبد دختری جوان برای اثبات هست بودن با تکیه بر معجزه عشق .
زیباترین خاطرات گذشته من با "هستی" شکل گرفت. قولی به یک دوست تا زندگیش دستمایه داستانی شود و دو سال مرا با خود به دنیای زیبای دیگری همراه کرد و من فارغ از همه دورنگیها خوشحالم به چاپ سوم رسید حتی اگر ماهها دیر فهمیده باشم.

رفت و منو تنها گذاشت با کوله بار خستگی
گم شدم و تنها شدم تو کوره راه زندگی
رفت و نگاهی ام نکرد به این مسافر غریب
که بعد اون چی می کشه از این همه درد و فریب
رفت و نگاهمو ندید که غرق بارون و غمه
از این همه درد و فریب هر چی بگم بازم کمه
رفت و بازم تنها شدم با خاطرات بچگیم
با یک بغل شعرو غزل که گم شده تو زندگیم
رفت و کتاب عشقمون زیر غبار روزگار
از یاد اون رفت و حالا منم اسیرو بیقرار
رفت و کبوترای عشق واسش بهونه می گیرن
گلای باغ زندگیم از غم هجرش می میرن
رفت و نگفت که کی می یاد؛ نگفت به یادم می مونه
اما دل ساده من باز اونو عاشق می دونه