یک قاب عکس خالی نشسته رو به مهتاب
یک آسمان پر از غم در یک نگاه بیتاب
عکسی مچاله گردید پرتاب شد به سویی
گویی سکوت خانه بسته به تار مویی
با یک نسیم بی جان رقصید هزار گلبرگ
همراه آن یک دست٬ کَند از کتاب یک برگ
صد پاره شد به ناگه آن برگه پر از عشق
پیچید در سکوتی بانگ حزین هق هق
پشتش خمیده تر شد آهسته لب تکان داد
گویی که در وجودش دارد هزار فریاد
در این شبی که یلداست یارش به شوق فرداست
آری نهایت این بود عاشق همیشه تنهاست
او در کنار یاری سر مست آرزوها
اینجا نشسته مردی مبهوت و گنگ و تنها
آن دیگری چه خوشبخت گویی نبوده دیروز
مردی نشسته اینجا با یک نگاه جانسوز
زاغی ز شاخ پر زد او قاصد خبر بود
این ناله های خاموش افسوس بی اثر بود
یک دسته نامه آنجا در آتشی نهان شد
گویی که باغ عشقی تسلیم این خزان شد
با یک نگاه خاموش رو کرد او به ساعت
این لحظه وصال است بر این دقیقه لعنت
عشق از کفش ربودند او ماند و بیوفایی
آه از شکستن دل آه از غم جدایی
" آسان شکستم اما اینجا اسیر خاکم
من مردی از تبار آن عاشقان پاکم
بی دل٬ اسیر و دربند این بود دلسپردن
وز غصه خیانت لحظه به لحظه مردن "
خرداد ۸۴