من از تنهایی امواج سرگردان
از این بیتابی ممتد
از این شب زنده داری ها
من از سرگشتگی هایم نمیگویم
مبادا خاطرت از گرد اندوهم کدر گردد
که از هرم نفسهایت
بهار ناب چشمانت
هزاران شعر میسازم
سرودن٬ دلخوشی٬ لبخند....
به گشتن هم ٬نمیابم!
در این بیقوله متروک
برایت شعر میسازم
برایت شعر میسازم!
رویا
چه تهی شدن دردآلودی
تمام نمیشوم
گویی این درد تا ابد با من است
از پلکهای بسته ام
میبینم آنچه از او در گریزم
بگذار تمام شوم
این آخرین نفس را
مرا به محبس بیانداز
چشمهایم را از من بگیر
که محکومترینند
آرزوهایم به مسلخ رفته اند٬عاشقانه
آسمانم تهی شده
ستاره ام کو؟
رویا
۸۶/۴/۲۱
در گرگ و میش به انتها رسیدن
آنجا که آسمان خیالم سردی تلخ زمینی شدن را لمس کرد
در لحظه ای که تقلاهایم
بسان جدال یک محتضر با مرگ بود
صدایم کردی
با ملکوتی ترین نوای زندگی
و من آرام آرام تهی شدم
تا در دستهای نوازشگر تو
دوباره جوانه زدن را تجربه کنم
تویی که طعم سیب میدهی
و چشمهایت رقص گندمزار در بهار است
من فرزند آدمم و بسان او
میان بهشت و تو
تو را برگزیدم
نازنینم !
رویا
۸۶/۴/۶

زیر باران نگاهت
دوباره سبز میشوم
به رنگ چشمهایت
نازنینم!
رویا